تبليغاتX
شاعرانه ها

شاعرانه ها

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت


آمده ماه خدا ماه رجب
آنکه نامندش همان ماه اصب
یا من ارجوهی بخوان از بهر خیر
تا بری بهره ز سوی لطف رب

سلام بر رجب ماه خدا
باز هم مثل هر سال بعد از يازده ماه طلوع کردي و تو هماني که پيامبر خدا درباره ات فرموده ماه رجب ماه خداست . بدرستيکه افضل شهوري مگر از خدا هم بالاتر داريم مسلما نه پس ماهي که ماه خدا باشد هيچ ماهي از آن برتر نيست . حتما ماه بزرگي هستي که گفته اند روزه در تو ثوابي آنچنان دارد و اعکاف ايام البيض را نصيب هر کس نمي کنند و حتما بسيار بزرگتري که تاريخ ، ولادت امير مومنان علي عليه السلام  را بر دوش سيزدهمين روز تو و بعثت نبي اسلام را در روز بيست و هفتم تو نهاده است . اگر دو نقطه عطف در اسلام باشد يکي روز ارزاني شدن اسلام بر مردم است يعني مبعث و ديگري روزي که خداوند علي عليه السلام را در کعبه به زمينيان عطا کرد و کعبه شريف را به عشق عظمت عِلوي علي عليه السلام شکافت و به گمانم ماه شب چهارده تو نور به دامن آسمان نريزد و چه بي رونقي اي ماه چرا که مولا عليه السلام چند ساعت قبل از شب جهان را روشن تر از هميشه کرد سلام بر تو که ماه معرفت و توحيدي چرا مي گويم توحيد؟ آخر در ليله الرغائب ، همان اولين شب جمعه ات را مي گويم ، هر کس اعمال مخصوص آن را انجام داد فهميد اين ماه يک پيام بيشتر ندارد و آن توحيد است  آخر کدامين نماز است که هر رکعت آن دوازده سوره توحيد را به دوش بکشد و از خود پرسيدم سرّ دوازده را . کاش مي شد به احسن وجه از تو بهره مي گرفتيم و خود را براي ماه پيامبر و بعد هم ماه صيام آماده مي کرديم . دوست دارم اين آخرين مجالم براي سخن با تو نباشد .

اي ماه خدا حرف آخر را نيز بگویم     

هر چه هست از قامت نا ساز بي اندام ماست        ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست
                                                                                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 14:5  توسط محمد مهدی منتظری  | 

سلام بر مهدی فاطمه(س)

چه سخت مي گذرد ايام هجران ، گاهي هوس مي کنم نامه ي تنهايي
را در چاه غربتت رها کنم گفتم شايد نامه بتواند سختي هجران 
را برای من کمتر کند اما به آرامي در چاه رهايش مي کنم چرا که با خود گفتم نکند
اعمالم زخمهاي کهنه ات را به درد آورد . راستي بگذار داغي را تازه
کنم مولا جان مي دانم هنوز هم رد خون بر سجاده شماست
بيش از هزار سال است براي مادرت گريسته اي و چه گريه هاي غريبانه اي
مي گويند اشک که تمام شود خون جاي اشک را مي گيرد
آخر خيلي سخت بوده.. که مي داند فاطمه (س) کيست مگر تو بداني
 چرا که پاره تن اويي . از اين مي گذرم و به تسلاي دلت بسنده مي کنم .
چه مي گذرد بر شما چه سخت است انتظار مولايي که به عشق عشاقش
صد ها سال است خون دل مي خورد اما چرا منتظري مثل ما نمي تواتند
چند روزي سختي را تحمل کند . سالک حقيقي در عرصه ظهور
متحمل يک سختي است و آن است دوري يار اما درماندگاني مثل ما
دو سختي دارند دوري و دوري . دوري اول برايمان سخت است ولي شيرين
چرا که دوري از يار شوق ديدار را در دل هر روزه افزون مي کند
و چه زيباست آن روز که اين سختي به حکم "انّ مع العسر يسري"
به آساني مبدل شود منظره اي خواهد بود وصف ناشدني . اما بگويم
 آنچه سبب شد تا در محکمه تو و خدايت عليه خود اين عريضه را بنويسم دوري
دوم بود شايد اگر داد ما را از ما بستاني لطفي از اين بالاتر نباشد
 و چه لذت بخش است احقاق حق بدست مولا .
درد دوم که به خلاف اولي تلخ است دوري از دوست است از خدايمان .
حرفم اين است کمک کن تا به دوست نزديک شويم
و نباشد که از غافلان باشيم چه شقاوتي ميتواند از اين بالاتر باشد براي منتظر
والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 19:31  توسط محمد مهدی منتظری  | 


ساقي از جام مي و من ز نگاهش مستم
گاهي اندر پي احوال صبوحي هستم
هر چه کردم که کنم راز و نيازي دل شب
ليک ديدم که چه درها که برويم بستم
فرصتي گشت پديدار براي من و يار
رخوت و سستي و کسلان چه کشيد از دستم
عاقبت دست دعايم ز پي توفيقي
به سما رفت و ز اهل عرضي هم رستم
در پي گفتن آمين دعايم بودم
که ز خواب خوش عرفاني نازم جستم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:33  توسط محمد مهدی منتظری  | 


رخ يار

بروم سوي همان ره که زند رهزن آن دل
نگرم سوي همان رخ که از آن دل بشود گل
نگرانم به سر راه رخ يار خدايا
که برد سيل نگاهش همه آبادي بيدل

 

سحر

رحمت نور الهي به سحر باريده
جان ساقي ز پي جام سحر باليده
رحمت و مرحمت و جام اميد ازلي
شاهد رند به وقت سحري نوشيده

 

طلب جان

دل در طلب جان به وصال تو همي گويد راز
اسرار وجود خود به شاهدان گويد باز
جانا نظري به دل فکن تا که وجودي يابد
وز عالم سوداي عدم راه به جان يابد باز

 

ما و قرآن

ما ز قرآنيم و از قرآن جدا
شاهدان وحي و از فرقان جدا
شاهديم و کاتبيم و حافظيم
دست و پا را بين که از فعلان جدا

 

غم

درونم پر ز غم گشته خدايا
زبانم بي اثر گشته الها
کرامت کن تو نوري کاين دل سرد
شود گرم و رها يابد ز غم ها

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:32  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

باد بهاری وزد موسم گل بر چمن
بلبل دستان ببین نغمه زند در دمن
شبنم گل در سحر شربت صافی شده
برگ گل یاسمن ساغر می در چمن
برگ درختان چه سان بر بدن آویخته
رقص دهد شاخ و بر باد چو گیسو به تن
شاخه شمشاد صف ، جانب دامن کشد
نوبت خضرا رسد برد شده در رسن
کوکب و مریم به جو لاله و سوسن به کوه
نرگس مست آمده خانه خراب این زمن
رفته شتای حزین آمده فصل برین
سر زده چون مطربان قمری و کبک و زغن
گاه سری می زند قطره ز ابری سیاه
در پی تیغ دو لب رعد به باغ آختن
زاغ سیه بین خجل ترک درختان بکرد
صولت سرما شکن دُرّ سماوی ثمن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

دست فشان می رود قامت رعنای تو
جان به کجا می کشد در پی صهبای تو
خانه و کاشانه ام خاک شدست و خراب
من نه مگر نیستم مست تمنّای تو
عالمیان همچو دل در بر تو سوختند
من نه پس از سوختن خسته ز یارای تو
دست کشیدم ز گل سعی ببردم به دل
من نکنم سعی جز مروه و صفّای تو
گر زنیم سنگ چون سنگ زدن بر رقیب
من نزنم بر دو دست از سر شکوای تو
درد طلب کرده تا مرهم شافی نهی
قلب چنان آتشم در ید شفّای تو
"بیدل" مجنون ببین در طلبت خسرو وار
شهره عالم شده در طرب نای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

به درد داغ دل بی قرار می سوزم
به شوق وصل نگارم چو باد می پیچم
صبا خبر ز جانب رندان به دل رسید
به مرحمت خم ، می وصال می نوشم
چه باک از لبان همچو آتشی چون تو
به هر شبی رخ ، چو ماه پاره می دیدم
رها ز درد می دوم به کوی مهرش من
به هر دو دست جام می ز یار می گیرم
سری خمار از خطی به گوشه ای از چشم
به شانه های پر از بوی موی می بینم
کلام زندگی بی نگار ای "بیدل"
به زلف یار ، مرگ حتم بهار می بویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:42  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

عرصه قدس لقا ساقی و رندی دارد
مطرب و می به میان،چنگ و نوایی دارد
دست بر جانب می برد که برگیرد جام
خشم ساقی به قفا زد که خطایی دارد
چشم بر روی خطا بست چنان ابر و بگفت
مستیت از قدم حتم دوایی دارد
بی خبر گام زدی نوش کنی، می گویی
مستیش هدیه به رندان چه صفایی دارد؟
صحبت ساقی رندان دُر بی همتاییست
صوفی ار نوش نکردش نه لقایی دارد
"بیدل" از صحبت جان خرم و مسرور شده
بیم گمراهی دل کُشته خدایی دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:23  توسط محمد مهدی منتظری  | 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

ترجيح دادم قبل از اينکه به بارگاه ملکوتيش مشرف گرديم از غزليات قديم خودم درباره حضرتش تقديم نمايم

من بي عنايت تو ميلي دگر ندارم
ساقي عنايتي کن تابي دگر ندارم
من در حريم کويت بال و پري گرفتم
جز وصف روي ماهت کاري دگر ندارم
وصف امام هشتم وصف کمال باشد
غير از رضاي خوبان ياري دگر ندارم
من در کنار صحنش بسيار گفته باشم
جز مشتي از گناهان باري دگر ندارم
گر خواهم از خدايش راه شناختش را
بايد روم مسيرش راهي دگر ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:30  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

دل را دريابيم
دارد مي نگرد
سوي يک نقطه ي دور
از سلامش پيداست که ارادت دارد
کرده رو سوي يک نقطه نور
خيره، مات، مبهوت، غرق سکوت
لبخند رضايت بر لب
شور و سروري غمناک
در زندان سکوت دل را مي شکند
دل را دريابيم
دارد مي نگرد، مي گريد
به همان آرزوي ديرينه
به وصال
شوق وصل کوي دلدار
آه،سرد است هواي دل و جان
سرما پرده شده
يک حائل، مانعی بر دل تار
اما
دل را دريابيم
بفشانيم نور محبت را
بر زمين دل
بفشانيم نور صفا را
بر زمين، برزمان ،بر جان، بر همه جا
سرما خواهد رفت
زود، خيلي زود
چون نور محبت پيداست
گرمايش روح افزاست
حال ديگر
سردي از دل رفته
پرده غربت و سرما به کناري افتاد
زيباست، نور پيداست
دل را دريابيم
گرما هست
اکتفايش نکنيم
دل را دريابيم
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

داشت به تنگی که ماهی قرمز کوچکی توی آن پیچ و تاب می خورد نگاه می کرد که به یاد گذشته ها افتاد همان روز هایی که بچه ای بیشتر نبود که در ایام نوروز با پدر و مادر برای میهمانی به خانه اهل فامیل می رفت و دلخوشی هاش عیدی هایی بود که می گرفت چه روزگاری بود یاد زیبایی های سبزه های مخملینی که از دل دانه های زشت قره ماش و عدس و گندم بیرون میزد و یاد روبان های سرخ براقی که دور تا دور سبزه ها حلقه زده بودند تا جمع و جورشون بکنند. معمولا زیبا ترین آنها را در خانه دایی رضا می دید.یاد نوجوانیش افتاد در چنین سنی بود که داییش شهید شد. دستشو برد طرف زمین و از زیر صندلی خرده نانی را که روی فرش ریخته بود برداشت و با دست ریز ریز کرد و ریخت توی تنگ. ماهی جستی زد و به طرف بالای تنگ دقیقا همان جایی که خرده نان ها روی سطح آب جمع شده بودند حمله ور شد. با خودش فکر کرد شاید ماهی کوچک الان احساس می کنه یکی هست که بهش توجهی بکنه. سیب هفت سین روی میز را در کاسه آب چرخی داد هنوز چرخ می خورد که تلفن زنگ زد  ناخوداگاه به میز تکیه داد و بلند شد با تکان میز و تنگ روی آن ماهی چرخ سریع دیگری زد. تلفن را با اکراه برداشت -سلام  شما؟   حمید تویی؟ کجایی؟ سال نو مبارک  ده روز از سال جدید می گذره نباید سراغی از ما بگیری ما که دستمون به شما ها نمی رسه الان یاد اون قدیما افتاده بودم چقدر دایی به ما لطف داشت خدا رحمتش کنه چی کجا؟ پارک شهر باشه چه ساعتی؟ خب خداحافظ گوشی را گذاشت رفت تو فکر که عجب بابا این حمید هم عجب عوض شده زمونه به کسی رحم نمی کنه .. بیخودی تقصیر زمین و زمان نذار آدم خودش باید سر به راه باشه ..منجلاب جهل با آدم چی کار می کنه این همه نور چرا نمی بینن؟ دایی رضا که اهل تدبیر بود و حساب سرش می شد. همون سال آخر عمرش ،نوروز هم بود  یادمه که برای ما صحبت می کرد از صحبتاش می تونستی خوفش رو از خدا و عذاب از تخلف ببینی، از کارایی که آدما نباید بکنن می گفت. انگار یه دقدقه داشت می گفت طناب های زیادی هست واسه آدما تا باهاش مهمون جهنم بشنبعدها یه روز نامه ای رو که روی میز اتاق خواب بود برداشتم پاکت جالبی هم داشت نامه دایی رضا بود به مامان اونم از جبهه . هوس کردم بخونمش بعد از مطالعه سریع آن فهمیدم بنده خدا چقدر نگران حمید بود کسی اصلا فکرشم نمی کرد که حمید یه روز به این جاها برسه نامه رو سریع گذاشم تو پاکت و پاکت رو گذاشتم همون جای قبلیش که مامان نفهمه از اتاق اومدم بیرون .مامان از تو آشپزخونه صدام کرد و گفت برو سه تا نون تازه بخر یکی شو بده در خونه دایی رضا و بیا پولو گرفتم و رفتم تو صف نانوایی گرمای تنور که احساس می کردم یاد جهنم کذایی که دایی می گفت می افتادم و اینکه اونجا با کسی شوخی ندارن. سه تا نون رو انداخت رو پیشخون مغازه پول رو دادم بهش و شروع به جدا کردن سنگهای سنگک کردم که یکی از سنگ ها دستم رو بد جوری سوزاند انگشت سوخته را کردم تودهانم تا خنک بشه نان ها برداشتم و راه افتادم به طرف خونه دایی اینا. زنگ در سوخته بود در زدم حمید با شلوار کردی گشاد اومد دم در گفت بیا تو کارت دارم باهم رفتیم تو اشپزخانه زن دایی هم نبود نان ها رو گذاشتم روی کابینت من رو کشوند تو حیاط و جعبه سیگار وینستون رو از جیبش در آورد و تعارف کرد محلش نذاشتم خودش یه نخ روشن کرد بعد هم سوت ممتدی زد تا دختر همسایه رو خبر کنه می گفت اسمش زریه وقتی  با صدای سوت اومد پای پنجره دیدمش گفتم حمید چی کار می کنی دیوونه تو پانزده سالت بیشتر نیست بزرگ شدی! نان ها رو برداشتم و با خداحافظی سردی بیرون زدم سال بعدش که دایی شهید شد اصلا اوضاع حمید ریخت به هم تا شش ماه کسی ندیدش دو سال بعد هم که کنکور شد ما موندیم و حمید قبول شد!مثلا خیر سرم الگوی بچه های فامیل بودم گذشت و گذشت تا حمید شد مدیر شرکت بازرگانی راسیتش خیلی وقته که خودم رو از دستش گم و گور می کنم. کنجکاویم دست از سرم بر نمی داره مجبور می شم ببینمش. ساعت چهار و نیم آمدم بیرون که به قرار برسم بیست دقیقه ای تا پارک طول کشید. کفم برید حمید رو دیدم که به یه بی ام و مشکی که رنگ متلیکش هوش از سر عابرین می برد تکیه داده بود منو که دید لبخندی مرموزانه وسرد زد. بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم چی کار میکنه. تا پارسال که خبر داشتم یه فیات داشت اونم از نوع داغونش بعد از یه خورده خوش و بش یه پیشنهاد بهم داد که انگار یه سطل پر آب سرد رو خالی کرده باشی رو سرم. دوست داشتم دستم رو بلند کنم و به جای دایی بخوابونم گوشه صورتش گفتم اگه می خواستم تو شرکت تو ازین چیزا بفرستم اونور مرز اون روز توحیاط یه نخ سیگار روشن می کردم.تریاکو اصلا حرفشو نزن. آخر آخرش فکر می کردم یه کم تو خاکی می زنه ولی حالا ..اصلا نمی دونم این بشر چطوری جرئت کرده به این صریحی به من پیشنهاد بده..یاد دست نوشته دایی افتادم دوباره مزه تلخ غمش تو ذهنم گشت بدون خداحافظی به حمید و ماشینش پشت کردم و برگشتم و صدای تیکاف بعد از عبورم از خیابان به گوش رسید.         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 23:28  توسط محمد مهدی منتظری  | 

          

از کنار جاده که گذشت به تپه منتهي اليه کنار جاده که جلوي مهرورزي خورشيد را مي گرفت سلام کرد و به تک درخت نيمه خشکي که در سينه کوه به عابرين التماس مي کرد نگاهي انداخت. بقچه زير بغلش را که گره خورده بود به دست راستش داد ، سعي کرد با انگشتانش تشخيص بدهد که ريحانه چند نان براي نهارش در بقچه گذاشته است.دو تا بود مثل هر روز همينطور که به طرف شاليزار قدم مي زد با نگاهي تيزبينانه مي خواست منتها اليه دريا را ببيند انگار دلش براي ماهي هايي که طعمه بزرگتر از خودشان مي شدند مي سوخت.رحمان  مامور ماليات بخش  ديروز مجبورش کرده بود تا ماليات زمينش را که از سال گذشته نپرداخته بود بدهد. زميني که تنها سرمايه نان آورش بود. در فکر فرو رفت که آيا بالاخره رحمان کاري مي کند که او و ريحانه آواره شوند يا بايد به خرده رفاقتي که با او داشت اميد مي بست؟ شايد اگر مجيد زنده بود نمي گذاشت پدرش چنين فکري را به ذهن خطور دهد.بيست سال پيش بود که مجيد چهار ساله، داشت لاي شالي هاي سبز مخمل گونه به اطراف مي دويد گويا نسيم خنکي را که به پدر اميد مي داد بر روي شالي ها دنبال مي کرد. نسيم مرطوب موج سبزي را مغرورانه در برابر امواج آرام دريا به رخ مي کشيد. شايد مي رفت تا بتواند خبر شهادت مجيد را براي بيست سال بعد از ميان گرد و خاک شيداي خاکريز هاي نبرد براي پدرش به ارمغان بياورد اما وقتي بر خون سرخ مجيد که کنار جسدش جاري شده بود وزيد ديگر عهد کرد که بر  سبزينه هاي مخملين نوزد و اين آفتاب بود که هر روز بعد از روشن ساختن افق هاي دور دريا وظيفه نوازش برگ هاي شالي را عهده دار مي شد به گونه اي که زيبايي رنگ سبز خيالي شالي ها تنها اميد دهنده پدر مجيد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:9  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

صاحب دنيا يکي از آثار مطرح اين نويسنده فرانسوي قرن نوزده و بيست است.اين اثر در سال 1904 به رشته تحرير درآمد.ژول ورن که فردي مشتاق سير و سياحت بود در اوان جواني بعد از بازگشت از سفري مورد مؤاخذه پدر قرار گرفت که پس از آن سوگند ياد کرد تا از طريق ذهن و خيال به سفر برود. مي توان به آثاري جاودانه از وي همچون بيست هزار فرسنگ زير دريا،پنج هفته در بالن مسافرت به مرکز زمين،مسافرت از زمين تا کره ماه اشاره کرد.عنصر خيال سبب شد تا اين سفرها صورت گيرد و در پي آنها اسرار آينده در قالب زمان حال پرده برداري شود.

از داستان
در ايالات متحده امريکا در حاشيه رشته کوه هاي آبي ، يک کوه دست خوش حوادثي است. برفراز اين کوه عظيم دود سياه همراه با سروصداها و زمين لرزه نظر مردم هراسان را جلب مي کرد. کاراگاهي به نام استرک مامور کشف اين راز مي شود اما با سفر به اين کوه چيزي دستگيرش نمي شود. به نظر مي رسيد اتفاقاتي عجيب و غير طبيعي در بالاي کوه رخ مي دهد. حوادثي پي در پي اين نظر را تاييد مي کند عبور اتومبيلي در جاده ها با سرعت بسيار بالا، يا وجود کشتي خارق العاده اي با سرعت عجيب يا وجود شيئي که آرامش زير اقيانوس را برهم مي زد. اين همه داستان و حکايت حس آقاي استرک را بر مي انگيخت که چه ارتباطي بين اين حوادث ناشي از اشياي احتمالي مي توانست باشد. آيا همه از وجود يک دستگاه فوق پيشرفته حکايت مي کرد؟ شايد به قول خدمتکار پيرش اين شيطان است که اينطور حکمراني مي کند...
ولي در نهايت به اين پي برد که کسي دست به اختراع عجيبي زده وسيله اي براي آب و خاک و آسمان.آقاي استرک اين نکته را به بهاي مشکلات فراواني که در اين داستان خواندني بيان شده بدست آورد.
 

تحليل نوشتار
اگر بخواهيم ديدگاه ژول ورن و عقيده اش را در داستانهايش جستجو کنيم بايد بدانيم که الگوي وي کسي مثل الکساندر دوما نويسنده بوده است. از او ياد گرفت که چگونه با توصيف حال پرده هاي آينده را کنار بزند.و لازم است بدانيم انگيزه وي که باعث شاخص شدن آثارش شده است ماجراجويي خيالي وي ضمن سفرهاي جذاب در داستانهايش است. عشق به سفر با ماجراجويي هايي که براي کسي پيش نيامده انگيزه قلم در دست گرفتن وي بود.
برخورد با صاحب دنيا مارا برآن مي دارد تا توجه گذشتگان را به مقوله مدرنيته و پيامد هاي آن بررسي کنيم. تا تفاوت آن را با آنهايي که امروزه در مورد آن سخن مي گويند در اين اثرادبي لمس کنيم.
از زمان تولد صنعت و رنسانس غربي و در اوان کودکي اين طفل براي متفکران و اهل خرد غرب آشکار بود که عاقبت و آينده اين طفل چه خواهد شد. تصوري که ژول ورن نويسنده از تکنولوژي دارد تصور کمرنگ و خيالي است ولي رنگ عواقب سوئ استفاده بشر از آن را با قويترين طيف رنگي مي ديد البته اين به معني نفي صرف مدرنيسم و گرايش به سنت گرايي وي نيست ليکن آنچه مطمح نظر است و تلاش نويسنده برآن بوده سعي در به تصوير کشيدن مدرنيسم و به تصوير کشيدن علاقه به نابودي مدرنيسم منفور در  داستان است.اينکه شيئ خارق العاده منفور مردم ايالات متحده قرار مي گيرد نه بدان خاطر بوده که چيزي جديد و بي سابقه پديد آمده بلکه بدان جهت که شخصي ياغي همچون رايور فاتح اين دستاورد را آورده و قصد تصاحب دنيا را دارد و از اين جهت شايد بتوان گفت با توجه به اينکه هنوز در اوايل قرن بيستم ماهيت مدرنيته براي امثال ژول ورن از شفافيت برخوردار نبوده است نظر قاطعي در رد يا تاييد آن نمي بينيم و لذا  مي توان گفت شايد اين ابهام آنها را به سمت علاقه به وضع سابق متمايل مي نموده است در حالي که با آن وجود تمايل در بدست آوردن تکنولوژي از سوي دولت و مردم وجود داشته است البته بدون رايور فاتح...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 22:40  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

حسين اي عشق عالم سوز مستان
حسين اي ناله هاي حق پرستان
به شور عشق و شيريني ناله
عطا کن بر دل ما نور يزدان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:19  توسط محمد مهدی منتظری  | 

 

مستم از باده ساقي جهان میخانه
که از آن گشته جهان مست و خرابه خانه
سر خوشم از هوس باده رحماني او
که وجود من از او هم خم اين ويرانه
سر اين مستي جانزا که هم او گفت به من
برد هوش از سر و دل کرد مرا ديوانه
جان برفت از بدن آخر زپي اين مستي
کان فقط زان من است و نه ازاين بيگانه
حق بسي لطف نمودت به طريق اي "بيدل"
که ازين لطف سرت را بنهي شکرانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:20  توسط محمد مهدی منتظری  |